وروجک مامانی
خاطرات گل پسری(هدیه ی امام رضا) 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

چقدر به هم نزدیکیم،

در روزهایی که حتی نمی توانم دستانت را در دست بگیرم؛

و چه اندازه می هراسم،

از روزی که دستانت در دستم باشد اما،

فرسنگ ها از هم دور باشیم...

امروز تو حس می کنی هر آنچه را که من حس می کنم،

با من می خندی ، می هراسی، می آرامی؛

و فردا،

تمام سعی من باید این باشد، که حس کنم آنچه را که تو احساس می کنی...

کاش فاصله ای میان ما نباشد،

در روزهایی که دیگر،

دست تو در دست من است اما،

قلب تو جایی بیرون از من می تپد...

[ جمعه ] [ 18:36 ] [ مامانی ]

سلااااااام نی نی من بلاخره بعداز گذشت نه ماه از جمع فرشته ها جدا شد وزمینی شد

سرفرصت وقتی خوب شدم عکسشو میذارم

 

[ پنجشنبه ] [ 23:47 ] [ مامانی ]

چقدر تلخــــه...

یه سنگ سردو

جای دستای گرم و صورت بابات ببوسی ...

دوستدارم بابایی

روزتــــــ مبارکـــــــ


همسر عزیزم سهم من از زندگی دستان پر مهر تو بود

می ستانم من تو را تا اخر عمرهمسرم

در میان اوج تنهایی تو با من مانده ای

تا تو باشی من چه غم دارم ز دنیا همسرم

دووووووووووســــــــــــــــتــــــــتــــــ دارم

روزت مبارک

 

[ دوشنبه ] [ 19:43 ] [ مامانی ]

پســــرم امیر محمد

امیدوارم تمام لحظه هایت غرق شادی باشد...اما...

تمام زندگی این نیست که خوش باشی و خوش بگذرانی و بی دغدغه سر کنی ....

گاهی لازم است به خودت سختی بدهی ..

تا مایه دلخوشی کس دیگری باشی

گاهی لازم است از خرده سنگ ها بگذری تا مهم هایی را برای دیگران به ارمغان آوری..

گاهی باید عمیق تر ببینی

دلسوزتر حس کنی

با دقت بیشتری گوش کنی...

واین را هرگز فراموش نکن

که همه چیز همانطور خواهد شد که بدان امیدواری

پس شاد باش ...امیدوار باش...واز همه مهمتر شادی ببخش

زمان عکس:دوسالگی امیر محمد

 

[ دوشنبه ] [ 19:29 ] [ مامانی ]

           

 

سلااااااااااااااااام زنـــدگی من

الان که حالـــت خوبه امیدوارم وقتیم که این پستو میخونی مثل الان خوب و خوش باشی

زندگی مامان امسال چون اولین سالگرد آقاجون بود عید برنامه خاصی نداشتیم و خونه بودیم

البته نه همش گاهی هم بیرون رفتیم برای تفریح که عکساشو الان برات میذارم

یه روز بعداز ظهر با عمواینا و عمهو مامانی ودایی ها رفتیم هزاوه ک جای خیلی قشنگی هست

امیر محمــد بغل دایی رضا..پسر عموی مامانی

 

مامانی با قنــد عسلش

دایی و خواهرزاده

 

 

یه روزم با باباجون رفتیم ابشار اب سفید لرستان

که خیلی جای قشنگی بود

اولش شما خواب بودی

 

یه منظره برفی قشنگ

اینجا میخواشتیم بریم نزدیک ابشار

ک باید از این بهمن رد میشدیم

توراه برگشت باباجون زحمت ناهاروکشید و برامون جوجه درست کرد

اینم سفره ناهار

قربووووووووووونـــــــــــتـــــــ برم تموم شد

برات بهترینها را ارزو میکنم

دوستدارم هزااااااااااااااااااااارتااااااااااااا

[ چهارشنبه ] [ 10:10 ] [ مامانی ]

پدر که باشی با تمام سختی ها و مشقته های روزگار

با دیدن غم فرزندت میگویی:نگران نباش درست میشود

خیالت تخت من پشتت هستم

پدر که باشی..

سردت میشود و کت بر شانه فرزندت می اندازی.

چهره ات خشن میشود و دلت دریایی...آرام نمیگیری تا تکه نانی نیاوری؟

پدر که باشی

عصا میخواهی ولی نمیگویی

هر روز خم تر از دیروز..جلوی اینه تمرین محکم ایستادن میکنی ..

پدر که باشی

در کتابی جای نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست

بی منت از این غریبگی هایت میگذری تا پدر باشی

پشت خنده هایت فقط سکوت میکنی

پدر که باشی

به جرم پدر بودنت خکم همیشه دویدن برایت میبرند...

بی اعتراض به حکم فقط میدوی

بی رسیدنها میدوی ودر تنهایت نفسی تازه میکنی ..

پدر که باشی 

در بهشتی که زیر پای تو نیست باز هم دلهرهایت را مرور میکنی ...

پدر که باشی

پیر نمیشوی ولی بی خبر تمام میشوی

پدر که باشی

فقط پدری...همیـــــن وتــــــــــمــــــــام ....

عمـــر بابایی

نفسم

 

[ يکشنبه ] [ 10:57 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امیرمحمدجان ثمره ی عشق من وبابایی هستش که در تاریخ1391/2/11ساعت12:45دربیمارستان امام خمینی(گردو)باکمک خانم دکتر الهام توانابدنیااومدی وروزهای خوب انتظار به پایان رسید.
آرشيو مطالب
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ